مهرویان جهان
رحم ندارد دلشان
دارم از عشق تو داغون می شم اما دیگه نیستی دارم از درد تو نالون می شم اما دیگه نیستی دیگه این اشک چشام زمزمه ناز یه ناودون شده ـ نیستی ! دیگه این قلب منم خسته بارون شده ـ نیستی ! می خوام اما بدونم ناز چشات کی و پناهه ؟ می خوام اما بدونم سبز چشات چقدر گناهه ؟! قصهء « كاش كه » _ پس چرا _ يك صفحه مانده به آخر پايان گرفت ! اميد همچون كودكي – بار ديگر پر گرفت سرگذشت پيران و مردگان خاموش شد زندگي با آمال من جور ديگر سامان گرفت ! اين شعر رو همسر يكي از بهترين دوستام اس ام اس كرد كه گذاشتم اينجا تا اميد براي همه دوباره معنا شود موفقيت را در بي نهايت معنا برايشان آرزو مي كنم ! اینجا آغاز سال 1388 است نمی دانم و شاید هم می دانم ! ! چرا این سال را متفاوت با هر سال می دانم ؟ امسال سالی است که من به تمام آنچه می خواهم می رسم امسال بی نهایت را در نهایت معنا خواهیم نگاشت از شوق دیدن تو خواب از چشام پریده از شوق دیدن تو این چِش دگر ندیده از روزی که تو رفتی رنگ از رُخم پریده گفتم برو و لیکن این دل دگر طپیدن در قاب خود ندیده ! گفتم برو و لیکن این جان خسته من روز خوشی ندیده ... ! روزام همه فنا شد روح از تنم جدا شد در حسرت نگاهت جونم به لب رسیده ! برگرد بیا که انگار _ زندان چشم مستت _ این قلب خسته ام را در میله ها طنیده ! دیگر رمق ندارم ن َ فَ س ! دگر بریده !! من ناز کرده بودم غافل از اینکه چشمت آن دیگری ربوده ! نامرد روزگاری ! لیکن دگر ندارم در وصف تو صدایی ! زیرا که هر چه بوده انگار هیچ بوده ! حیف از نگاه نازم در زلف چون کمندت حیف از صدای عشقی که گوش تو شنیده ! من خواب رفته بودم زیر نگاه نازت باران بی تو بودن بر ذهن من چکیده ! لایق بر این نبودی لایق به حس نازم زیرا که بی خیالی « زیباترین و ماندگارترین عشقها همانهایی هستند که به ناکامی انجامیده اند مجنون هنر نمی کند که همه جا از شیدایی خود درباره لیلی سخن می گوید هنر را لیلی می کند که دم بر نمی آورد ! » « کشته ء عشق نه که مجنون بلکه لیلی است » چندی است آنقدر نفس کشیدن سخت شده است که فرصت نوشتن نمی کنم اینبار قطعه بالا که نمی دانم از کیست و قدیمها در دفتر خاطراتم بود را گذاشتم که خیلی زیباست . این کوتاه هم برای سپاس از عشق : گاهی محبت کردن تو آنقدر مرا تحت تاثیر قرار می دهد که حس خوب زندگی را درک می کنم حس خوب عشق حس خوب نفس ! حس خوب تو ! افسوس که ندانستم اینقدر خوبی ! افسوس که ندانستی چقدر خوبم ؟! و بر خلاف آنچه می گفتی ؛ برای بدست آوردن آنچه دوست داری حاضر به مبارزه نیستی ! « هر چه پیش آید خوش آید » ! انسانها را وادار به مرگ تدریجی می کند همیشه باید ماند و رفت ! نباید ماند و مرداب شد ! لعنت بر کسی که عشق را برای اولین بار تعریف کرد و بعد از آن بدون عشق نفس کشیدن را دشوار کرد باور کن گاهی بدون تو ماندن بی معنا می شود ! و رفتن مرگ را تداعی می کند به هر سو می نگرم و از هر طرف که می بینم عشق را هم معنای نفس می بینم وبدون عشق نفس به شماره می افتد دل بی نهایت تنگ می شود ذهن بی نهایت آشفته می شود و بی تو دفتر فقط خط خطی می شود انسان کی می خواهد بفهمد که به دنیا آمده تا زندگی کند ! و تا کی می خواهد به سمت مرگ حرکت کند ؟ انسان کی می خواهد اشرف مخلوقات شود ؟ و از این در به دری رها شود ؟ کو بی نهایت انسانی ! که بی نهایت عشق تقدیمش کنی ؟ بی نهایت عشق تقدیم آنها که مثل انسان می اندیشند و مثل انسان زندگی می کنند ! شاد باشید همیشه ! که غم هیچوقت دست از سر انسان بر نمی دارد !! فصل جدید زندگی من برای خودم شروع می شود و برای خودم ادامه خواهد یافت تنها برای خودم خواهم نوشت و نقطه سر خط به عشق خودم نفس خواهم کشید و زندگی خواهم کرد انتخاب حق هر انسانی است می توان به سمت بی نهایت مثبت زندگی را طی کرد می توان به سمت بی نهایت مثبت حرکت کرد و دوید هر چند تنهایم و سخت خواهد بود ولی گریزی نیست نمی توان ماند و مرداب شد باید ماند و رفت هیچ چیزی نباید مانع حرکت شود همه باید باعث حرکت شوند باز هم بی نهایت و تا بی نهایت حرکت به سمت مثبت به سمت عشق ! با هم خواهیم بود خوشحالم که دیگر درگیر نیستی ! خوشحالم که با من راه زندگی را یافتی ! و پشت اشکهایم پنهان کردم تو نگاه برتر بودی من ، آخر این نگاه بودم من نبودم هر چه بود تو بودی مثل همیشه بی احساس به این نگاه ! مثل همیشه من نبودم صفحات آخر این کتاب را چگونه بنویسم آخرین بیت این غزل را چه بسرایم از تو نگویم از چه بگویم ؟ در جواب این اشک چقدر بنویسم چقدر نامه سیاه کنم ؟ از چه بنویسم از چه بگویم ؟ اینهمه صداقت را چگونه معنا کنم اینهمه حماقت را ؟ راستی هیچوقت فکر نمی کردم صداقت را هم معنای حماقت بدانم یادم باشد بی تو هیچوقت صداقت را بی معنا نکنم " زندگی هسته زرد آلوست گاهی شیرین گاهی تلخ " زندگی را بی معنا نکنم زندگی یعنی صداقت ترس ماندن ترس رفتن ترس از اینهمه صداقت را چگونه معنا کنم ؟ تو متفاوتی تو پر معنایی من آنچه تو می خواهی نیستم من بهترین هستم ! از خودم خوشم می آید چون ضعیف نیستم ! این غزل همچون نگاه تو همیشه سبز خواهد ماند !! من در این کنج دلم جای تو خالی کردم رفتم و گوشه میخانه نشستم چشم به ساقی کردم بی حیایی کردم ساقی ناز نگاهت چو به من پیمان داد من زدم بر در بی عاری و حالی کردم این بستر گناه چه بوی خوشی می دهد این ناله های تو چه آهنگ موزونی می نوازد این چشمهای تو چه عاشق می کند انسان را و این نگاه تو چه از خود بی خود می کند ستاره ها را و چه مست می کند این ماه را و نبودنت چه آواری خراب می کند و چه بودنی را فریاد می کند هوار می کند که دیگر نگاهت نیست و سازها نواختن را از یاد می برند وقتی چشمانت را می بندی و دیگر نگاهی نیست سازی نیست آوازی نیست دیگر تو نیستی هر چه است خرابی است و دیگر خوابی نیست و دیگر جوابی نیست نیمه شب بیداد می کند ای نگاهت آسمانی با نگاهت دل خراب است با صدایت دیده خواب است بی تو این دنیا سراب است چشام کاسه خونه سرم گرم جنونه می خوام عاشق بشم من ولی اون نمی دونه اگه عاشق بشم من اگه شیدا بشم من اگه رسوا بشم من اگه تو یار نباشی من چیکار کنم عید بیا تو یار من باش بیا بهار من باش بیا با هم بمونیم با هم آواز بخونیم نمی دونم این گرفتاریها کی دست از سرم بر می داره ولی بالاخره وقت شد آپیدیم شاید خیلی از دوستان ما رو فراموش کردن نظر یادتون نره هر گونه استفاده با اطلاع باشد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


